تبليغاتX
ND




ND

نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب
كدهاي جاوا
داستان زندگی وعشق

باسلام خدمت تمامی عاشقان.امیدوارم اگرعاشق هستیددرداستان واقعیت زندگیتون موفق باشیدواگرنیستیدعاشق بشیدچونکه واقعاًزندگی بدون عشق هم حالی نداره ودرواقع معنی نداره.

من متولد1367 هستم ودرواقع درخانواده ای بدنیاآمده ام که بسیارساده بودیم ودرطول ادامه حیاتمان بادردهاورنج هاوسختی های فراوانی مواجه شدیم به طوری که شب هابودکه اصلاً گرسنه می خوابیدیم خانواده مابه شکرخداپرجمعیت نبودکه بامشکلات بیشتری مواجه بشیم درواقع من دراین دنیاازهرچیزی یکی دارم.علاوه برپدرومادرم که تک هستندودرواقع برای من معنی تمام هستی ام هستندیک برادردارم ویک خواهرکه به اندازه وجودخودم آنهارانیزدوست دارم ودرواقع زندگی بدون یکی ازآنهابرای من غیرممکن است.برادربزرگترم چهارسال ازمن بزرگتره وخواهرم نیزسه سال ازمن بزرگتره درواقع من کوچکترین عضوخانواده مان هستم.زندگی ماهمواره بامشکلات عدیده ای مواجه بودومی گذشت ومی گذشت .بیماری های من،برادرم وخواهرم ازیک طرف وغم وفکرهای مادرم ودردسرهای پدرم نیزازسوی دیگرفشاربرزندگی مارادوچندان می کرد.به هرحال ماباتوکل برخداوندمتعال زندگی خودراادامه می دادیم وهرچی سختی راکه بودمتحمل می شدیم به امیداینکه شایدزندگی هم به صورت مابخندد.اماواقعاًبایدمن وخانواده ام روزی هزاران بارازخداوندخودشاکرباشیم که اون صبررابه ماداده بود.من تمامی سالهای تحصیلم راباموفقیت پشت سرگذاشتم ودرتمامی دوران نفراول رشته ومدرسه خودبودم وبالاخره موفق شدم که دیپلم رشته طراحی صفحات وب وگرافیست کامپیوتررابانمره خوب کسب کنم.درزمینه ورزش هم به شکرخداوندیک قوه ذاتی بودکه من فوتبالم خوب بودودرواقع همواره ازبرترینهای سطح ناحیه ومنطقه خودم بودم ودررشته وبلاگ نویسی هم درسال سوم دبیرستانم موفق شدم که رتبه اول استان رابدست آورم درواقع درزمینه شعرهم رتبه های استانی وشهرستانی زیادی داشتم اماخوب به هرحال به هرصورتی که بودگذشت دوران خوب ودرعین حال دورانی راکه درابتدای زندگیمان به سختی روزهاراشب وشب هاروزمی کردیم.تحصیلاتم به اتمام رسیدودرزمینه فوتبال به تیم فوتسال مقاومت که یکی ازسه تیم برتردرسطح استان بودپیوستم امامتاسفانه مشکلاتم انقدربودکه نتوانم به طورمرتب به فوتبال بپردازم.اماخوب ترکش هم نمی کردم.پس ازاینکه دیپلمم راگرفتم برای اینکه بیکارنباشم مغازه ای راجنب مغازه برادرم بازکردم وکارهای کامپیوتری راانجام می دادم که بابدشانسی های همیشگی من ازسوی اماکن عمومی آمدندومغازه ام رادوبارپیاپی پلمب کردموسیسمم رانیزبردندامابحث اصلی اینجارقم خوردکه درواقع وقتی میگن درکارخداوندمنان حکمتی است شک نداشته باشیدومظمئن باشیدکه خداوندهمیارشماست.دراین دوران من برای اینکه ول توکوچه وخیابانهانرم به مغازه برادرم رفتم ودراونجامشغول شدم ودرواقع روزهارابه انتهامی رساندم هرچندکه تکراری بودند.دراینجابود که من پس از19 سال وپس ازاینکه دختری راکه واقعاً دیدم همونی که من درذهنم برای آینده ام تصورمی کردم عاشقش شدم درواقع پس از19 سال مفهوم ابتدایی عشق رافهمیدم تااینکه این جریان برای من ادامه پیداکرد...............

ازاون روزبه بعدمن همواره سعی می کردم که موقع هایی به مغازه برادرم بیایم که اون راموقع رفتن وآمدن به مدرسه مشاهده کنم ودرعین حال به تمام فکروذهنم تبدیل شده بوداین درحالی بودکه اواصلاچندان به مغازه نمی آمد.تااینکه بازحمات بی شائبه برادرم وپسرخاله ام کامپیوترم رابه من بازگرداندندومن دوباره مغازه رااین بارباانگیزه ای دوچندان بازکردم ودرروز دوم اسفندماه سال 1385 بودکه همون لحظه ای راکه مدتهاشایدحدودیک ماه درانتظارداشتم برای من فرارسیدواوبرای انجام یک تحقیق 80 صفحه ای درموردعدالت ومهرورزی به نزدمن امدومن هم درآن لحظه اگرحتی جانم رانیزطلب می کردهیچی به زبان نمی آوردم.ودرواقع مشخصاتش راگرفتم وبه اوقول یک هفته ای دام برای تحویل تحقیق.ازان روزبه بعدسعی کردم که تحقیقی رابرایش گردآوری کنم که شایسته اوباشدومقام خوبی کسب کندزیراتحقیق برای پاسخ به پرسش مهرریاست جمهوری بود.امااینجابودکه بدشانسی باردیگربه من روکردوباردیگردرروزششم اسفندماه سال 1385 ازسوی اماکن آمدندوکامپیوترم راباردیگربردند.امااین باربیش ازاونی که نگران کامپیوترومغازه ام باشم نگران قولی بودم که به اوداده بودم.ازآن روزمن فقط سه روزوقت داشتم که تحقیق راجمع آوری کنم این درحالی بودکه من نه به کامپیوتردسترسی داشتم ونه به اینترنت ونه به چاپگرو...

اینجابودکه یک کامپیوترراازدوستم کرایه کردم وبرای 2 روزبه خانه بردم اون هم باچه التماس ها.سپس 2 روزتمام درخانه مشغول انجام تحقیق بودم تااینکه بالاخره تحقیق رابه اتمام رساندم اماحالامانده بودومرحله چاپ اون که چون به چاپگری دسترسی نداشتم فایل مربوطه رابه روی سی دی رایت کردم وبه چاپخانه ای واقع دربالای شهر(که حدود10 کیلومتردوربودودربین ترافیک)بردم وچاپ کردم امامتاسفانه پس ازاینکه برگ های چاپی راآوردم که درخانه مرتب کنم ودرطلق وشیرازه بگذارم دیدم که اشکالاتی درصفحه بندی به وجودامده ازاین رومجبورشدم که سریعاًدوباره برگردم وازاول یک سری دیگرتحقیق راچاپ کنم.بالاخره تحقیق راآماده کردم وروزبعدبه اودادم ووقتی گفت:که هزینه اش چقدرمی شود.من اولاًاصلاقصدگرفتن پولی راازاونداشتم اماچونکهخ دراون لحظه مادرم وخواهرم درکنارم درمغازه بودنداگرازش پول نمی گرفتم ناراحت می شدندچونکه انونهامی دانستندکه من چقدربرای این تحقیق این ورواون ورکرده ام.ازیک طرف پول اجاره کامپیوتر.ازطرفی کرایه ماشین بسیارزیادی که من برای هرباررفتنم به چاپخانه میدادم.ازطرفی نیزهزینه چاپ بالای تحقیق چونکه اولاً 80 صفحه بود.دوماً من به دلیل اشتباهی که پیش امده بودمجبورشده بودم که آن رادوبارچاپ کنم.به هرحال من همه این رفت وآمدهاوسختی هافقط به خاطرحسی که دروجودم سرشارشده بودومن نسبت به اوداشتم انجام دادم وپس ازپایان وتحویل تحقیق نیزدرواقع هیپ خستگی رادرخودم نمی دیدم چون فقط به خاطراون.تااینجارسیدیم که گفت هزینه تحقیق چقدرمی شودکه من هم گفتم 4000 هزارتومان.وخودش نیزوقتی این مبلغ رااززبان من شنیدتعجب کردازاینکه چرامن اینقدرکم گرفته ام این درحالی بودکه دیگراون خبری ازاینکه من کامپیوترنداشتم وکرایه کردم وبرای چاپش مجبوربودم تابالای شهربروم ودوبارنیزتحقیق راچاپ کردم واین ورواون ورنداشت.دیگه خودتان محاسبه کنید.فردای آن روزدوباره برگشت وگفت که من برخی ازمواردازقبیل منابع ومقدمه ونتیجه گیری وفهرست مطالب و...یادم نبوده که بهتون بدم ازاین روآنهارانیزبرام بنویسیدوچاپ کنید.من نیزچاره ای جزچشم گفتن نداشتم.این درحالی بودکه من کامپیوترراپس داده بودم.ازاین رومجبورشدم که به کافی نت بروم وازآنجانوشته هاتایپ کنم سپس برروی سی دی بزنم ودوباره بروم همون جایی که قبلی هاراچاپ کرده بودم چاپ کنم.بالاخره همه این کارارانیزانجام دادم وفقط به عشق اون.سپس برای صفحه معرفی وفهرست وعنوان فصل هانیزباتهیه برگه های ابروبادانهاراخطاطی کردم.وتااینکه بالاخره تحقیق بدون هیچ کم وکاستی به اوتحویل دادم.فراموش نشودتک زنگ های تماس تلفنی که اودراین مدت بامن داشت که وقتی میخواستم جوابش رابدم بلافاصله قطه می کرداماهمون تک زنگ های که می گرفت برای من یک امیدواری ودلداری بودکه نگید.ازآن روزبه بعدمن تمام سعی وتلاشم این بودکه به یه نحوی علاقه وحسم رابه اووانمودکنم وازانجایی که برای اولین باربودکه درطول عمرم عاشق یه دختری شده بودم نمیدانستم که چگونه وبه چه روشی به اوبگم که        دوستت دارم ...            ادامه دارد..!!

 کهنه شاید      اما

فراموش هرگز

 

 


نويسنده: تنهای دلسوخته مورخ: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:14
|+|
داستان رفاقت ومردانگی

میگه دوتارفیق بودندکه خیلی همدیگررودوست داشتندیکیشون که علی بوداهل تهران بودودیگری محمداهل آبادان .این دوتوخدمت سربازی باهم آشناشدندوبه قدری همدیگررودوست داشتندکه اگرآنهارادوساعت ازهمدیگردورمی کردی جویای احوال هم می شدند.خدمت آنهابه پایان رسیدودرب پادگان هنگام خداحافظی علی گفت:محمدخدمت ماتمام شدامارفاقتمان همچنان باقی است هروقت کارخوب خواستی بیاپیش خودم.محمدهم گفت من پول وپله ند ارم اماهروقت زن خوب خواستی بیاپیش من،من برات می گیرم.

یک سال گذشت وعلی هوای زن گرفتن به سرش زد،ازاین رورفت کجا،رفت آبادان دنبال دوستش بگرده.گشت وگشت بالاخره خانه محمدوپیداکرد،خانه ای کوچک وفقیرانه،محمددرب رابازکردواحوالپرسی گرم باهم کردند.پس ازیک هفته مهمان نوازی گرم علی گفت:محمدمگرنگفتی اگرزن خوب خواستی بیاپیش من حالامن زن می خوام.محمدهم هرچه دخترخوب راکه سراغ داشت توفامیل،همسایه،دوستان و... به علی نشان داداماعلی نپسندید.بالاخره یک روزعلی قصدگرفت برگرده.هنگام خداحافظی درب خانه محمدبه اوگفت:محمدتوبه قولت وفاکردی امامن نپسندیدم توهمین حال یه دختری ازخانه همسایه آمدبیرون رفت خانه آبادانیه.علی گفت:محمدمن همین دختررامی خوام.حالادختره چیه محمدمی شد. نامزدش....!!!!

یه دخترزیبا،نجیب،سنگین،رنگین وبافضل وکرامات.

محمدهم بدون اینکه علی بفهمه باخانواده دختره ودختره حرف زدودست دختره روگذاشت تودست علی وفرستادتهران.پس ازیک سال آبادانیه(محمد)گوشه نشین شد،معتادشد.مادرش گفت:زنتودادی رفت بلندشوبروببین دوستت بهت کارمیده..!!

محمدافتادراه به سمت تهران.به درب خانه دوستش رسیدخانه که چه بگم ویلای باشکوه،عظمت،بزرگ.زنگ یاهمون آیفون خانه رازد.یکی گوشی روبرداشت.

بفرمایید؟

- منم علی ،دررابازکن اومدم.

من شمارانمی شناسم.بفرمایید.

محمدگفت لابدمن صدام تغییرکرده اومرانمی شناسه.یکباردیگرزنگ رازدواینبارگفت:منم علی،محمددوستت ازآبادان.

اماعلی باردیگرگفت من اصلاًدوستی ازآبادان به نام محمدندارم.

محمدگفت این درحق من نامردی کرده.خسته وکوفته روی چمنی روبروی خانه دوستش نشست.درهمین حال سه نفرازدورداشتندمی آمدندکه قیافه دزدهاراداشتند.این گفت:ایناکه پول وپله من رومی برندوکتکم نیزمی زنند.پس بهتره خودم پولم روبهشون بدم تاحداقل کتک رونخورم.دزدهاکه به اورسیدند.محمدگفت:به خداهمین مقداررودارم بااین چندتکه نان که می خوام برگردم به ولایتم آبادان.اوناهم گفتند:حالاکه اینطورشدماتازه دزدی کردیم این هم 50000 هزارتومان برای تو.

محمدهم خوشحال شدوگفت بااین پول یه دست کت وشلوارمیگیرم واصلاح میکنم ومرتب برمی گردم آبادان پیش مادرم ومیگم که دوستم بهم کاردادامامن نخواستم نگم که اونامردی کرد.باسرووضعی خوب به راه افتادکه برگرده آبادان کنارخیابان داشت میرفت که یه ماشینی که یک خانمی رانندش بودبرای اوبوق میزنه ومیگه آقابیاسوارشو..آقابیاسوارشو.محمدهم گفت خانم من اهل اینجانیستم شهرستانی ام خیلی هم زودگول میخورم ازهمه هم گول میخورم خواهش میکنم شمادیگه سرمن کلاه نذارید.خانمه گفت:آقامن ازتیپ وقیافه شماخوشم اومده میخوام برام کارکنید.محمدهم سوارشدورفت جایی که زنه کارمیکرد.زنه یه تریکوپوشاک بزرگ داشت ویه قرفشو به پسره داد.پس ازدوماه ازبرکت دست پسره کارزنه گرفت ورونق گرفت.یه روززنه گفت.خوشم اومدپسرخوبی هستی اگرمیخوای بیادخترم هم بگیر.دخترزن راهم گرفت.پس ازیک ماه دختره به محمدگفت:یه مجلس شراب خوری بالای شهرداریم میای بریم؟محمدهم گفت بریم.تومجلس که واردشدنداون طرف نامزدقبلی اش رودیدکه حالازن تهرانیه(علی)بودودرکنارش دوست گذشته اش علی رو.محمدگفت ساقی اول من.گفتندبگو.گفت:پیک اول روبزنیدبرای دوستی که قول دادوبه قولش عمکل نکرد.همه زدند.گفت:پیک دوم روبزنیدبرای اون سه تادزدی که به دادم رسیدندوبهم پول دادند.همه زدند.وبالاخره پیک سوم روبزنیدبرای اون خانمی که بهم کاردادواون دختری که زنم شد.هرچه بودبه تهرانی پرانده بود.تهرانی (علی)هم بهش برمیخوره ومیگه ساقی دوم من.میگه پیک اول روبزنیدبه سلامتی دوستی که قول دادوبه قولش وفاکرد.پیک دوم رابزنیدبرای اون سه تادزدی که دزدنبودندومن فرستادمشون.وپیک سوم رابزنید....قسم خورده

 بودم که نگم امامیگم.برای اون زنی که مادرمه واون دختری که خواهرمه.


نويسنده: تنهای دلسوخته مورخ: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 13:48
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
BLOGFA & داریوش قالبساز &

">